دوشنبه

اعتراف مرد / شکایت زن

مرد:
عزیزم می خوام بدونی تو زیبا ترین زن دنیا هستی، اما زیبایی همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو بهترین مادر دنیا هستی، اما مادر بچه ها بودن همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو کدبانو تریم زن دنیا هستی، اما خونه داری همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو صبور ترین زن دنیا هستی، اما صبر همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو مهربون ترین زن دنیا هستی، اما مهربونی همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو قانع ترین زن دنیا هستی، اما قناعت همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو با حجب و حیا ترین زن دنیا هستی، اما حجب و حیا همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو خوش اندام ترین زن دنیا هستی، اما جذابیت همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو صادق ترین زن دنیا هستی، اما صداقت همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو فهمیده ترین زن دنیا هستی، اما فهم و شعور همه زندگی نیست
عزیزم می خوام بدونی تو بهترین زن دنیا هستی، اما من ازت خسته شدم بهت خیانت کردم

زن:
تو اصلا منو درک نمی کنی
تو اصلا زنها رو درک نمی کنی
تو اصلا نمی فهمی من چی خوام
تو به هیچ دردی نمی خوری
اگرم به درد بخوری به درد من نمی خوری
تو همه فکرت شده کارِت
تو اصلا با من نمیای تفریح
فکر می کنی اگه برام پول خرج کنی من خوشبختم
من همسر می خواستم اصلا می فهمی همسر یعنی چی
همسر یعنی دوست نه پدر
تو یه عوضی روانی به دردنخوری برا همین رفتم با اون پسره خوابیدم

یکشنبه

دعوای زهرا رهنورد و میرحسین موسوی

در راستای اینکه خبرگزاری رسمی ایرنا به نقل از روزنامه الجزیره چاپ ریاض از اختلاف شدید بین زهرا رهنورد و میرحسین موسوی پرده برداشته است، ما نیز با حفظ کپی رایت و نقل مطلب سایت رسمی ایرنا به بخشی از گفتمان زهرا رهنورد و میرحسین موسوی که توسط برادران گم نام شنیده شده است اشاره می کنیم:

ایرنا: الجزيره:زهرا رهنورد حاضر به ادامه زندگي با ميرحسين موسوي نيست
رياض - روزنامه "الجزيره" چاپ عربستان روز پجشنبه نوشت :اختلافات بين "محمود احمدي نژاد" رييس جمهورايران و "مير حسين موسوي"رقيب سرسخت وي در انتخابات دهم اکنون به حدي زندگي خانوادگي موسوي را تحت تاثير قرار داده که همسر وي حاضر نشده زندگي کردن در کنار موسوي را حتي براي لحظه اي ادامه دهد .

اين روزنامه افزود : ادامه برخوردها و تنش هاي سياسي در ايران زندگي برخي از شخصيت هاي سياسي ايران را در معرض فروپاشي قرار داده است .
الجزيره مدعي شد : اختلافات "ميرحسين موسوي" با همسرش "زهرا رهنورد" اکنون به مرحله اي از ضرب و شتم , پرخاشگري و طلاق احتمالي بين طرفين رسيده است .


میرحسین: این چه چاییه که آوردی بازم که جوشیده است
-صدای شکستن چیزی شبیه لیوان-
زهرا: برا چی اینجوری می کنی، دلت از جای دیگه خونه سر من خالی می کنی؟ من دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم
میرحسین: حرف بی خود نزن
زهرا: من دیگه نمی تونم اختلافت رو با رئیس جمهور مردمی ایران تحمل کنم، اونم از جریان شاپور که هیچ کاری نتوستی براش بکنی، تو که عرضه آزاد کردن یه نفر رو نداری چطور می خوای رئیس جمهور شی، هان؟
میرحسین: الآن میام سیاه و کبودت می کنم
-صدای ضرب و شتم و جیغ زهرا می آید-
زهرا: من دیگه نمی خوام باهات زندگی کنم، تو همه اش با رئیس جمهور قانونی مردم اختلاف داری، مهرم حلال جونم آزاد
میرحسین: منم نمی خوام باهات زندگی کنم، اما طلاقت نمیدم تا موهات مثل دندونات سفید شه، زنیکه چش سفید
زهرا: به من توهین میکنی بکن، اما چرا اغتشاشگر ها رو تحریک می کنی؟ چرا به رئیس جمهور محبوب مردم توهین می کنی؟ تو دیگه اون مهندس محبوب امام نیستی، ملاک حال افراد است، برای همین می خوام ازت جدا بشم
-صدای حمله وحشیانه میرحسین به زهرا می آید و زهرا جیغ می زند-
زهرا: تازه ابطحی هم که اعتراف کرد همه این کارها زیر سر تو بوده. تو بودی که تفلب رو اسم رمز آشوب کردی
میرحسین: پس چی، اگه آمریکا و صهیونیست ها زودتر بهم پول می دادند الآن انقلاب رنگی ام انجام شده بود
زهرا: فکر کردی، مردم پشتیبان رئیس جمهور مهر ورز هستند و تو هیچ کاری از دستت بر نمیاد.
میرحسین: حالا کجای کار رو دیدی، من خیلی آدم بدی هستم، یوها ها ها
-صدای دینگی می آید که احتمالا دندان نیش میرحسین برق زده است-

دفاع از حسین شریعتمداری عزیز

شاید مهمترین معضل ماها این باشه که دوستی نداریم، یا از اون مهمتر این باشه که اصلا تعریفی از دوست نداریم. اخلاقهای گهی داریم که باعث میشه این خلا جاهای دیگه خودش رو نشون بده. مثلا اوج محبت کردنمون مسخره کردن باشه یا مرام گذاشتن برای بقیه انقدر مضحک باشه که طرف یا حالش بهم می خوره یا تا جایی که می تونه سو استفاده می کنه. خوب وقتی این اتفاقا میافته طبیعیه که اوضاع جامعه ای که توش زندگی می کنی این باشه که هست و هر جا دیگه هم بری اگه خودت باشی اونجا هم این میشه، مگه اینکه بری جای دیگه و بخوای چیز دیگه ای باشی و دیگه خودت نیستی.
خوب تو این لجن زاری که خودمون برا خودمون ساختیم به حول و قوه الهی حسین شریعتمداری بعد از مدتها به دادگاه مطبوعات رفت، اینکه چرا بالای 20 شاکی رسمی و بیشتر از 40 میلیون شاکی غیر رسمی داره مهم نیست. اینکه چند تا از شاکی ها بعد از جلسه امروز رسما شکایشتون رو پس گرفتن هم زیاد مهم نیست. مهم اینه که من شخصا می خوام ازش دفاع کنم.
خدا وکیلی زحمت کش تر از ایشون کسی رو سراغ دارین؟ یعنی کسی که می دونه روزنامه اش جز مسافرهای ایران ایر خواننده ای نداره با جدیت تمام به تنهایی 16 صفحه روزنامه ای با فونت روزنامه ای مطلب می نویسه. این رسمش نیست.
کی می تونه با جدیت تمام اون تیترها رو برای روزنامه انتخاب کنه؟
کی می تونه با جدیت تمام از طرف بچه 9 ساله راجع به نظریه گفتگوی تمدنهای خاتمی نامه بده که کسی اصلا شک نکنه؟
کی می تونه به تنهایی اینهمه تلفن بزنه به روزنامه و خودش جواب هم بده؟
کی می تونه جای جوادی آملی هم مطلب بده؟
کی می تونه پرونده هایی رو باز سازی کنه که خود خدا هم کف کنه از موضوع؟
کی می تونه اونه اون کاریکاتور زیبا رو از شجریان یا خیلی های دیگه بکشه و کنار همه نقاشی هاش عکس دو تا بچه فقیر رو بذاره که بگه مستضعفین ولی نعمت ما هستند؟
حالا همه اینا به کنار
خدا وکیلی
جان عزیزترین کسی که داری
کی می تونه اون گفت و شنود با طنز معنا دار رو تاریخ 24 خرداد 88 بنویسه که:

گفت: مردم با حضور بي سابقه خود در انتخابات 22 خرداد و رأي بيشتر از 24 ميليوني به احمدي نژاد ، پس گردني محكم و جانانه اي به عوامل پروژه رنگي زدند.
گفتم: حتماً مهندس موسوي عبرت گرفته و برخي از اطرافيان خودش را كه مطابق اسناد موجود عامل «شائول بخاش» هستند، كنار زده و خودش هم دست از قهرمان بازي هاي آنچناني برداشته است!؟
گفت: اي بابا! كجاي كاري؟ بيانيه صادر كرده و از هواداران خواسته است به خيابان ها بريزند و آشوب به پا كنند. همسرش هم با راديو بي بي سي تماس گرفته و به آمريكايي ها و انگليسي ها اطمينان داده كه قرار است غائله آفريني كنند!
گفتم: يعني نمي داند مردمي كه 30 سال در مقابل آمريكا و اسرائيل و اروپا و همه قدرت ها ايستاده اند به آساني از پس چند تا عامل وابسته و مفلوك برمي آيند؟!
گفت: عوامل اصلي كه به ميدان نمي آيند، يك مشت هوادار فريب خورده را مي فرستند.
گفتم: ولي مردم ايران تجربه دارند و مي دانند كه بايد به سراغ چه كساني بروند... مي گويند شخصي براي فتح يك قلعه رفته بود، جنگجويان قلعه سنگ بزرگي به پيشاني او زدند و يارو در حالي كه از درد فرياد مي كشيد گفت؛ مرد حسابي! مگه سپر به اين بزرگي رو نمي بيني كه درست مي زني وسط ملاج من!